![]() |
![]() |
|
|
خواب دیده بود: در ساحل دریا و در حال قدم با خدا ! روبرو.درپهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جا ی پادر ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که ان اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است. این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره ی ان سوال کرد:"خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم ،همیشه همراه من خواهی بود. ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیا م فقط یک جا ی پاست .نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟" خدا باسخ داد:"فرزند عزیز و گرانقدر،من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .زمان هایی که تو در ازمایش و رنج بودی،وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم." |
|
+ نوشته شده در
87/12/23ساعت 20:38 توسط مریم جونی |
|
|
مداد و خود نویس....... خود نویس گفت روزی با مداد کیستی این تیره مغز بی سواد ؟ مهملی پرتی شلی بی حاصلی چوب خشکی بی خودی زشتی ولی چون مداد این ها شنید از خود نویس گفت: خیلی سخت می گیری رئیس.............! کار اصلی نیست جوهر داشتن سر ز نقره گیره از سر داشتن گر مدادی گم شود از کودکی می خرد با پولکی دیگر یکی یک مداد مشکی خوب و نفیس بهتر از صد خود نویس بد نویس |
|
+ نوشته شده در
87/12/05ساعت 21:49 توسط مریم جونی |
|
|
اولش همه شکل هم هستیم
کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده : واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه. منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع |
|
+ نوشته شده در
87/11/08ساعت 19:46 توسط مریم جونی |
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
87/09/21ساعت 17:39 توسط مریم جونی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/08/30ساعت 11:51 توسط مریم جونی |
|
|
الو! سلام -: سلام عليكم! بفرماييد. -: ببخشيد با خدا كار داشتم، مي خواستم با خودشون صحبت كنم. -: خودم هستم، باز چي شده بنده من؟ -: اِ… چه حافظه اي ماشا الله. چه زود منو شناختيد. -: من هيچ كس و فراموش نميكنم. هيچكس. -: ببخشيد خدا جونم! كارم يه خورده طول مي كشه وقت دارين؟ -: بگو! همه حرفات رو مي شنوم. - : خدا جونم؟! -: بگو جانم! -: يه خواهش دارم. -: بگو عزيزم. -: ببين خدا! مي دوني! مي خوام بدونم وقتي باهات حرف مي زنم و درد دل مي كنم صدامو مي شنوي يا نه. اصلا مي خوام هر وقت دعا مي كنم، دعامو بشنوي. به حرفم گوش بدي. مي دوني! همينكه بدونم يكي حرفم رو مي شنوه برام كافيه. -: من كه بارها گفتم ادعوني استجب لكم. تو هر دفعه منو صدا كني جوابت رو ميدم. هر موقع منو صدا كني ميام و پاي درد دلت مي شينم و باهات حرف مي زنم . اما وقتي اينقدر اين گوش تو هر صدايي و هر سخني رو شنيده و سنگين شده كه صداي منو نمي شنوه، تقصير من نيست. -: واقعا حرفام رو مي شنوي؟! -: واقعا حرفات رو مي شنوم. -: ببين خدا! تو از همه چيز با خبري. همه چيز رو مي دوني، مگه نه؟ -: بله! -: از حاجتم، از نامه نا نوشتم، از حرف نگفتم، از وضع دنيام، از آخرتم، از ظاهرم، از چيزي كه تو دل دارم، … از همش خبر داري؟ -: آره همش رو مي دونم -: هق هق گريه هام رو مي بيني؟ وقتي از بيچارگي و درموندگيم پيشت شكايت مي كنم، حرفام رو مي شنوي؟ وقتي از همه جا درمونده مي شم و طرف تو ميام، مي فهمي كه ميام؟ صداي در زدنام رو مي شنوي؟ -: بله بنده ام. مي بينم. مي شنوم. مي فهمم. مگه نشنيدي ان الله بصير بالعباد. مگه نشنيدي ان الله سميع الدعاء -: مي دونم. اما من… -: هر جا كه بري بازم بنده مني. اما از بس كه باور نمي كني كه همشو مي بينم و مي شنوم اينقدر دل منو مي شكوني. -: الهي بميرم! نه .مرگ رو تو نباید درخواست کنی . این رو من باید دستور بدم .درست که خیلی بخشندم و مهربونم ولی تو نباید تو کارهای من دخالت کنی. -: بارها شده گفتم نرو. نفهميدي. رفتي. هي دنبالت اومدم. به ملائك گفتم مبادا چيزي بنويسينا صبر كنيد تا لحظه اخر. بر مي گرده. اون عمل رو انجام نمي ده. اون حرف رو نمي زنه. اون… هر چي ملائك گفتن بار الها! اين بنده سابقه داره. دفعه اولش نيست. اما گفتم: نه شايد اين دفعه عوض شده باشه. صبر كنيد. چيزي ننويسيد. و اونا هم با من منتظر نشستن تا ببينن تو عوض شدي. هي صدات زدم. گفتم: نرو. اما تو رفتي. گفتم: نزن. اما تو زدي. گفتم: نكن. اما تو كردي. اخر سر منو پيش ملائك سر افكنده كردي. ملائك گفتن: بار الها! بازم بندت عوض نشد. -: شرمنده ام. -: هر دفعه همين حرف رو مي زني. هر دفعه هم مي بخشمت. هر دفعه هم به روم سيلي مي زني. -: شرمندتم. با وجود همه محبتي كه بهم داري سرم زيره. با اينكه خيلي بدم اما تو خيلي خوبي. به جون خودم مي دونم كه اگه يكي از اين نعمتهايي رو كه بهم دادي بخاطر اين همه كفر و ناشكريايي كه مي كنم ازم بگيري، كسي نمي تونه اون رو دوباره بهم بده. به جون خودم مي دونم اگر عزتي رو كه تو چشم مردم بهم دادي و خوب مي دونم كه لايق اين عزت نيستم، اگه ثانيه اي از من بگيري تو همون يك ثانيه كسي ديگه حاضر نيست بهم نگاه كنه. چه برسه به اينكه من رو به عنوان دوست، همراز و حتي فرزند قبول كنه. اگه بگيري كي مي تونه اون عزت رو به من بر گردونه؟! مي دونم كه جز خودت هيچ كس. خدا جونم! از روز برام روشن تره كه جز تو پناهي ندارم. هر جا برم، به هر راهي برم، به هر جا و مقامي برسم. باز اخر راه كه رسيدم و دستم رو خالي ديدم تو رو صدا مي كنم.خيلي مي ترسم يه روزي پيمونه گناه من سر بره و خشمت بگيره.خيلي مي ترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده.خيلي مي ترسم از لحظه اي كه بخواي از من رو برگردوني. خدا جونم! مي دونم اينقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو و ندارم. اما… اما بخشش صفتيه كه فقط در خورِ شاَن و مقام توست. -: دلمو مي شكني. غم رو دلم مياري. غصه دارم مي كني. بعد مي گي غلط كردم؟! مي دوني! هر بار كه مياي دلم نمياد دست رد تو سينت بزارم؟! چشماي اشك بارونت رو كه مي بينم از خودم خجالت مي كشم كه در رو بروت باز نكنم. هر دفعه با روي گشاده در رو باز مي كنم و به استقبالت ميام به اميد اينكه ايندفعه، ديگه رو درست مي شي اما تو مياي نمك مي خوري و نمك دون مي شكني -: مي دونم كه با مدبر قرار دادن نفسم به خودم ستم كردم. اما خدايا! واي بر من اگر تو مرا نيامرزي. خدايا! تو زندگيم اين همه به من نيكي كردي من چطور مي تونم باور كنم كه لحظه مرگ منو تنها بزاري و خوبي خودت رو از من دريغ كني.
|
|
+ نوشته شده در
87/08/22ساعت 15:2 توسط مریم جونی |
|
|
یک کوسه ماهی کمیاب بوسیله ی ساکنین محلی شیزوکادر جنوب غربی توکیو کشف شده بود. بنابر تحقیقاتی که انجام گرفت مشخص شد که این جانور یک فسیل زنده است و به پارک دریایی اوشیما برده شد و داخل آب شور انداخته شد. ولی محیط جدید کشنده بود و تنها پس از چند ثانیه کوسه ماهی غیر طبیعی مرد.
|
|
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 17:11 توسط مریم جونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مریم هستم .دانشجوی رشته مهندسی شیلات , تو فصل سرد زمستون به دنیا اومدم عاشق ماه بهمنم چون بهمنی ام و تو وبلاگم هر چی که پیش بیاد می نویسم باتبادل لینکم موافقم اگه دوست دارید خبرم کنید.
|
|
RSS
|