![]() |
![]() |
|
|
من امروز به دنیا اومدم.ساعتش رو یادم نیست،چند ماه بود که منو تو یه جای تاریک حبس کرده بودند هرچی دست و پا می زدم که نجاتم بدین فایده نداشت.وقتی بعد از کمی مصیبت به دنیا اومدم دکتر.....نه دکتر نبود فکر کنم پرستار بود منو از پا آویزون کرد وچند بار زد پشتم چنان دردی گرفت که تا چند ساعت داشتم عر می زدم یا گریه می کردم.وقتی منو از مادرم جدا کردن تا به یه اتاق دیگه ببرن هم هنوز داشتم ونگ می زدم. هر پرستاری که رد می شد می گفت:آه چه بچه زرزرویی،حالا خودشون منو زدن ااااااااااااااااا منو بردن قاطی چند تا بچه هم سن خودم.حالا من ساکت شده بودم اونا گریه می کردن. مغزم داشت سوت می کشید، گفتم این اگه روز اولش باشه پس وای به حال بقیه روزا، یک دفعه یه دکتر اومد انگشتشو گذاشت روی پلکم ومحکم چشمم رو باز کرد، یه نوری انداخت تو چشمم. اونقدر پلکم رو محکم گرفته بود که نمی تونستم چشمم رو ببندم بعد برگشت به پرستار گفت: حدسم درست بود اون آمپول رو بیار،دستش را از روی صورتم برداشت تازه داشت خیالم راحت می شد که یهو پرستار اومدو دستم را محکم گرفت، دکتر آمپول رو زد تو دستم ، اولش همه چیز خوب بود بعد یهو همه چیز چرخید،پرستار،دکتر،تخت،بچه های اتاق،بیمارستان،شهر،زمین.......................... الان دیگه من مردم،یه روحم دارم پرواز می کنم،خودم رو می بینم،خیلی کوچیکم نمی دونم چند ساعت زندگی کردم،ولی دوست دارم زندگی کنم!!!!!!! تو بیمارستانم هنوز!! دارم می گردم توی راهروها...تو خیابون...تو شهر...همه جا دنبال یه جسم می خوام برگردم................ . بر می گردم................ برگشتم.............. شاید الان تو جسم تو باشم،نمی دونم؟؟؟؟؟ این فقط یه قصه است می تونید باور کنید می تونید باور نکنید. |
|
+ نوشته شده در
87/07/11ساعت 21:19 توسط مریم جونی |
|
|
آنقدر آرزوهایم را به گور بردم که دیگه جایی برای جسدم نیست ...................
|
|
+ نوشته شده در
87/07/08ساعت 15:2 توسط مریم جونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مریم هستم .دانشجوی رشته مهندسی شیلات , تو فصل سرد زمستون به دنیا اومدم عاشق ماه بهمنم چون بهمنی ام و تو وبلاگم هر چی که پیش بیاد می نویسم باتبادل لینکم موافقم اگه دوست دارید خبرم کنید.
|
|
RSS
|