![]() |
![]() |
|
|
خواب دیده بود: در ساحل دریا و در حال قدم با خدا ! روبرو.درپهنه ی اسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جا ی پادر ماسه فرو رفته است.یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود. همچنین متوجه شد که ان اوقات سخت ترین لحظات زندگی او بوده است. این واقعا او را رنجاند و از خدا درباره ی ان سوال کرد:"خدایا تو گفتی چنان چه تصمیم بگیرم که با تو باشم ،همیشه همراه من خواهی بود. ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیا م فقط یک جا ی پاست .نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟" خدا باسخ داد:"فرزند عزیز و گرانقدر،من تو را دوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .زمان هایی که تو در ازمایش و رنج بودی،وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم." |
|
+ نوشته شده در
87/12/23ساعت 20:38 توسط مریم جونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مریم هستم .دانشجوی رشته مهندسی شیلات , تو فصل سرد زمستون به دنیا اومدم عاشق ماه بهمنم چون بهمنی ام و تو وبلاگم هر چی که پیش بیاد می نویسم باتبادل لینکم موافقم اگه دوست دارید خبرم کنید.
|
|
RSS
|